بازم اسباب کشی، بازم در به دری

خب، سرانجام به شکلی موفقيت آميز بلاگم در سيصد و شصت منتقل شد به اينجا، بنابراين تمام پست هايی که پيش از اين پست می بينيد مال بلاگ قبليه، و از اين پس اين طرف و البته در بلاگسپات خواهم بود

البته فعلاً که دل و دماغ نوشتن نيست

تا بعد

 

(8) دیدگاه

بحثی مفصل در باب ما – قسمت دوم

اين عنوان رو فقط اينجا می ذارم تا اعتراضم رو به اين سيصد و شصت درجه قراضه نشون بدم که آلاخون والاخون کرده ما رو
بلاگم رو در بلاگسپات آپديت کردم
http://rouzipedia.blogspot.com/

(2) دیدگاه

از فوتبال تا سينما، از گروهبان قندعلی تا اوباما، از ملبورن تا غزه يا بحثی مفصل راجع به ما

بعد از مدت ها ننوشتن انگار مجبورم همه چيز رو با هم بنويسم. اين همه چيز رو با هم نوشتن خودش به دليل اين همه ننوشتن ربطايی داره. خاستگاه بلاگ نويسی من که در واقع سيصد و شصت درجه ياهو بود، اوضاعش از اوضاع اون جهنم معروفی که يه روز قيرش نيست و يه روز قيفش خراب تره، ما هم که حالا هر روز چهارتا و نصفی خواننده رو نميشه از اين سر دهکده جهانی کول کنيم ببريم اون سر. خلاصه انگيزه هايمان هی نشکفته پرپر می شود. از طرفی راجع به هرچی ميايم بنويسيم يادمون مياد يه همچين چيزايی قبلاً نوشتيم. خلاصه همه اينا با هم ميشه دليل که يه بار تصميم بگيريم همه اون چيزايی که قبلاً نوشتيم و اين مدت خواستيم بگيم و غيره رو جمع کنيم يه جا بگيم. نتيجه اينا که گفتم هم ميشه اين که دارم شروع می کنم نوشتنی که پايانی را برايش متصور نيستم. فی الواقع خدا رحم کند به خواننده. و البته اگه بيش از حد طولانی شد آخرش می نويسم ادامه در قسمت بعدی
و البته همه اين ها رو عمراً ديگه اينجا نخواهم نوشت
بلاگ رو در بلاگسپات آپ کردم
از فوتبال تا سينما، از گروهبان قندعلی تا اوباما، از ملبورن تا غزه يا بحثی مفصل راجع به ما

(3) دیدگاه

سال گاو، سال بی ميمون

اين وبلاگ ما همچين هی ريپ زد و از نفس افتاد تا امسال گذشت، اميدوارم در سالی که مياد پرنفس تر باشه
يه مشکل هم از اينجا بود که مبنای اصلی اين بلاگ در سيصد و شصت درجه ياهو بود که ديگه انقدر بازی در مياره که نميشه تحملش کرد
خلاصه که در سال جديد قراره کلاً به بلاگسپات منتقل شه، فقط تا يه مدتی که خوانندگانش عادت کنن از اينجا تشريف بيارن اونجا اينجا هم آپ ميشه
با توجه به اين که الان تمام آرشيو گذشته بلاگم در بلاگسپات موجود نيست، اتفاق ديگری که قراره در بلاگسپات بيفته اينه که اون نوشته هايی رو که ممکنه ارزش خوندن داشته باشه با يه ويرايش جديد منتقل کنم به بلاگسپات
بنابراين همت کنيد، زحمت بکشيد و به بلاگم در بلاگسپات سر بزنيد تا هم من و هم شما کمتر حرص بخوريم
***
نوشته مفصلی که در پست قبلی قولش رو داده بودم هنوز به قوت خودش باقيه، يه خرده هم مفصل تر شده، البته تو ذهنم، بعد از اون هم اومدم يه چيزايی راجع به انتخابات بنويسم که هر دفعه اوضاع به گونه ای عوض شد و فعلاً به گونه ايست که يه خرده چت زديم تا بفهميم چی به چيه، بنا بر اين اون نوشته هم طلبتون تا بعد از تعطيلات
***
رسم است که می گويند سالتان مبارک و ميمون و فرخنده و اين ها
ما که چند ساليست هر سالمان سال ميمون است
تو رو خدا ديگه بسه
به اميد سال بی ميمون
***
چاکريم
به اميد سالی خوب برای همه
اينم لينک بلاگ بلاگسپات
Some nonsense of mine

(11) دیدگاه

از هفت چمن گلی

با اجازه من يواشکی يه سلامی عرض کنم و جيم شم
اول، بچه ها متشکريم
مرسی از بروبچی که جويای احوال اينجانب و نيز بلاگ اينجانب بوده اند و در توضيح مختصر اين که تا شب عيد فکر کنم بد جوری شلوغ خواهم بود و توضيح مفصل اين که حالا شايد اين باشه که کمتر حوصله نوشتن دارم و آيا واقعاً کمتر حوصله دارم يا نه و اينا بماند برای وقتی قرار شد توضيح مفصل بدم
دوم، سنگ بزرگ علامت چيست؟
يه ماجرا هم اين بوده که از روز جريانات تراژدی-کمدی بمبئی ميخواستم يه چيزايی بنويسم که هر بار ننوشتن من همان و کش پيدا کردن سوژه در وقايع ديگر همان، خلاصه ماجرا الان از بمبئی شروع ميشه بعد ميکشه به اوباما، بعد ميرسه به غزه، بعد ميرسه به بنتون، بعد ميرسه به نوکيا، تا اين لحظه هم کشيده به آقای اردوغان که آخرين کسيه که از اين نمد يه کلاهی نصيبش شده، و اجازه بدين وارد بحث نشم الان، ولی خداييش حق بدين اگه بخوام همه اينا رو بنويسم ميشه يه مثنوی نميدونم چند کيلوبايتی
سوم، عادل فردوسی پور
شيره
چهارم، شعار هفته
آقا، جدای از اين که هنوز از پديده ای به اسم بی بی سی فارسی مشعوفيم، يه برنامه داره که جوانکی به اسم سايمون روی خط استوا سفر می کنه، امروز تو اندونزی تو شهری بود که سيل اومده بود و ملت زندگيشون يا رو سرشون بود يا رو آب، ولی کلاً جو جوری بود که انگار همه اومدن پارک، يه عده جوون اون وسطا ازش پرسيدن آيا طرفدار تيم فوتبال ايتالياست؟ و اون جواب داد نه، انگليس، و اون جوونا همه با هم گفتن هورا ديويد بکام، اين طفلی هم گفت آره، خوبه، اصلاً نگران سيل نباشين، ديويد بکام
خلاصه شما هم اصلاً نگران نباشين
پنجم، ويرا لين
عطف به پاراگراف قبلی، داز انی بادی هير ريممبر شعار هفته؟
ششم، روايتی از اساتيد پست مدرن ذن
فرزند، ماشين هايی که موتورشان کم زور است، معمولاً تصميم می گيرند در سراشيبی ها با استفاده از وزنشان از بقيه سبقت بگيرند، اما کسانی رستگارند که به ترمز هم بينديشند
هفتم، همينا ديگه
آقا ما بريم، مشتری رو گازه
***
عکس رو هم واسه اين انتخاب کردم که دنبال يه عکسی می گشتم به همه اينا ربط پيدا کنه، اين ربطش اينه که به هيچ کدوم ربط نداره، اون سيگار رو هم چون دوربين دستم بود مجبور شدم بذارم اونجا، وگرنه اونم دليلی نداره، حالا من چه اصراری دارم همه اينا رو توضيح بدم نميدونم، فقط يادمه که دوره دبستان هم تا مجبور می شدم بشينم سر مشقم از سوی ديگه مجبور ميشدم برم دستشويی
چاکريم

(56) دیدگاه

علی الحساب چند خبر مختصر و مفيد

نمی دونم متوجه شدين که من بعد از هر غيبتی که ميخوام برگردم با تبليغات فرهنگی بر می گردم يا نه، البته خودم هم مطمئن نيستم همينجوری باشه که ميگم، فقط حس کردم اينجوری بوده
به هر حال اين بار دعوت می شويد به نمايشگاه نقاشی های يکی از دوستان
افتتاحيه نمايشگاه نقاشی های شبنم وطنخواه، دوشنبه همين هفته از ساعت پنج تا هشت عصر، در کافه گالری نياوران
و نمايشگاه تا ششم بهمن ادامه داره
*
خبر بعدی که دقايقی پيش فهميدم و فعلاً ذوق زده هستم که به زودی يک شبکه ماهواره ای به زبان فارسی ممکنه وجود داشته باشه که چه از نظر محتوا و چه از نظر عناصر بصری شامل دکور و نور و غيره بشه تحملش کرد، اينه که چهارشنبه اين هفته هم برنامه های تلويزيون فارسی بی بی سی شروع ميشه و منتظريم ببينيم چی ميشه، البته من که يه حدسی راجع به يکی از چيزايی که ميشه ميزنم، و اون اينه که چون اصولاً سياست بی بی سی، حداقل تا حدی، مبنی بر بی طرفی خبريه و قرار هم نيست که به جای اخبار مثلاً فحش بده و اينا، دايی جان ناپلئون های هميشه در صحنه خواهند گفت ديدی کار کار انگليسا بود، ديدی اينم از خودشونه و غيره
خلاصه منتظر باشيد
*
خبر مسرت بخش سوم اين هفته هم اين که گويا اين مريضی کوفتی که يخه ما رو در اين مدت اخير گرفته بود قدری بيخيال شده و اوضاع رو به بهبوديه، و از احوال پرسی همه دوستان هم سپاسگزارم و اميدوارم هرگز دچار اين ويروس های پيشرفته هر زمستان نشويد
ديگه همينا
چاکريم

(11) دیدگاه

افسانه رود جيانگ لی يا افسانه سرايی از سر هوس

سنگ های رودخانه جيانگ لی حکايت غريبی داشتند، اين سنگ ها در شب سال نو خود را به آب رود می سپردند تا در نقطه ای از رود که بايد آرام گيرند و آرام آرام نوشته ای را بر کف رود نقش کنند که سرنوشت روستای ژائو چن در سال پيش رو به زبانی قديمی بود
در بامداد نخستين روز سال، پيرمردی از اهالی روستا، که تنها کسی بود که زبان سنگ ها را می دانست، بر لب رود می آمد، در کنار رود تا جايی که رود به دريا می رسيد قدم می زد و نوشته های رود را می خواند و اهالی روستا می شنيدند و جشن سال نو آغاز می شد
اما امسال باران چندانی نباريده بود، اندک آب رود جيانگ لی هم در پشت سدی، که حکمران ايالت کمی بالاتر از روستای ژائو چن برای آبياری مزارعش ساخته بود، مانده بود. رودخانه آبی نداشت تا سنگ ها در آن غوطه ور شوند و راز سالی را که می آيد آشکار کنند
مردم روستا، نگران، چشم به رود خشک و پيرمرد دوخته بودند. پيرمرد بغض کرده بود، ايستاد، لحظه ای چشمانش را بست. قطره اشکی آرام بر صورتش جاری شد. پيرمرد به سوی رود می رفت و مردم روستا در سکوت نگاهش می کردند. بر سنگ های کف رود زانو زد و سنگی را برداشت. سنگ پشت سنگ، پيرمرد با سنگ های رود آغاز به نوشتن کرد
***
مردم روستای ژائو چن همه شايمينگ نوازنده دوره گرد را می شناختند. صدای چنگ او با طلوع خورشيد در روستا می پيچيد و با برآمدن ماه لالايی بچه ها می شد. همه می دانستند چنگ او زيباترين نغمه هايش را برای مينگ يو دختر زيبايی می نوازد که با شنيدن آن نغمه ها سرمست می شد. اما سرنوشت شايمينگ و مينگ يو جز جدايی نبود. روزی در فصل برداشت، حاکم ايالت مينگ يو را که در مزارع او کار می کرد توسط خادمانش به قصر فراخواند و از آن روز ديگر کسی از اهالی ژائو چن از او خبری نشنيد. شايمينگ در جستجوی او روانه شد و چون راهی به قصر نيافت بی قرار و در جستجوی آرامش راهی کوهستان شد و نزد فرزانه ای مسکن گزيد. پس از سالی هنوز هر روز، چنگ را که در دست می گرفت اشک در چشمش حلقه می زد. شايد اين بود که پير فرزانه برای تسلايش رازی را بر او فاش کرد و گفت “به خانه ات برگرد و بدان تا آب در رود جيانگ لی جاريست او زنده است و به يادت هست، قصه سنگ های رود را بخوان و منتظر باش شايد خبری برايت بياورند. فقط قصه عشق تو می تواند آب را در جيانگ لی جاری نگه دارد ”
***
پيرمرد آخرين سنگ را بر کف رودخانه نهاد و در دهانه رود رو به دريا ايستاد. آسمان برق زد و صدای رعد در کوهستان پيچيد. باران شديدی در بالا دست رود باريدن گرفت و آب با سرعتی در جيانگ لی جاری شد که سد را در هم شکست. مردم ژائو چن سال نو را جشن گرفتند و آب شايمينگ را با خود به دريا برد
***
شرمنده ديگه آدم بعضی وقتا به سرش ميزنه از خودش افسانه خلق کنه، اينم ميشه نتيجه اش. عکس هم طبعاً ربطی به رودخانه جيانگ لی نداره، از جوی های آب باغ فينه
*
کلمه ها و ترکيب های تازه
SHAIMING: نور خورشيد
MING UE: قرص ماه
JIANG LI: رود زيبا
XIAO CHEN: سپيده دم
*
چاکريم

(35) دیدگاه

در باب لياقت

يک
اخيراً گويا همه دنيا از جوگير بودن ما باخبر شده اند، رهبران جهان وقتی می خواهند به رهبران ايران گير بدهند ياد فرهنگ و تمدن ايرانی افتاده، همه می گويند لياقت اين ملت بيش از اين حرف هاست
به همه اين رهبران توصيه می شود يک بار در ايران به استاديوم بروند، يا اقلاً چند دقيقه ای در خيابان های تهران رانندگی کنند
*
دو
از آنجايی که کلاً ما به امر خير علاقمنديم، جهت امر خير يک بازی فوتبال برگزار کرده ايم که بازيکنان دو تيم استقلال و پرسپوليس به عنوان يک تيم در کنار هم بازی کنند، و در سراسر بازی طرفداران هر يک از دو تيم مشغول فحاشی به بازيکنان و مربيان تيم ديگر باشند
*
سه
مهدی مهدوی کيا که زمانی بازيکن محبوب تيم هامبورگ بود، و در اين فصل بازيکن اينتراخت فرانکفورت است به همراه تيمش در يک بازی رسمی مهمان تيم سابقش بود، و در ابتدای بازی طرفداران هاهبورگ آنچنان فرياد مهدی مهدی سر دادند که فرانکفورتی ها بهت زده شدند، در سراسر بازی هم هرگاه مهدی پا به توپ می شد و به سوی دروازه تيم سابقش می رفت از سوی طرفداران همان تيم سابق تشويق می شد
*
چهار
کاسياس دروازه بان رئال مادريد از مهاجم کامرونی تيم رقيب، يعنی اتوئو بازيکن بارسلونايی خواسته است در سفری به آفريقا همراه او باشد تا به همراه هم برنامه ای را که او برای ريشه کن کردن مالاريا در آفريقا دارد پيش ببرند
*
توضيح ضروری
نکته مشترک چهار مورد بالا اينست که در همين هفته رخ داده اند
*
نتيجه اخلاقی
نداريم

(29) دیدگاه

در ادامه ماجرای معجزه و عشق و اينا

در ادامه يکی دو تا پست اخير يکی در باب معجزه و ديگر در باب عشق اين حقير بر خود لازم دانسته نکاتی چند را حضور عزيزان عارض شوم
الان پايه اين با همين لحن ادامه بدم يا لحنمو عوض کنم؟
خلاصه خدمت شما عرض کنم که در هر زبانی واژه هايی هست که تعريف دقيقی ندارن، حالا بعضی از همين واژه ها هم يه جورايی يه تقدسی دارن، يا به دست آوردن يا هرچی
خيلی از اين واژه ها تعاريف متعددی دارن، به تعداد کسانی که تعريفشون می کنن
اين دو واژه ای که در موردشون يه حرفی زده شده بود تو همين مايه ها هستن، معجزه و عشق
منظور من از مطرح کردن اين واژه ها، و به خصوص اولی، يعنی معجزه، اشاره به تنها اين واژه خاص نبود، اشاره به دايره واژگانی بود که اين خصوصيات رو دارن، و هر کدوم از ما ممکنه در جايی ازشون استفاده کنيم و البته اشاره به يه کارکرد خاص واژگانی از اين دست
حالا اينا رو داشته باشين، بر می گرديم
***
شايد پيش اومده که دارين با کسی در مورد درست يا غلط بودن کاری صحبت می کنيد، هر دو طرف استدلال های خودتون رو مطرح می کنيد، درست و غلط بودن هر کدوم از نظراتتون بر اساسی منطقی که در اون وضعيت بين شما تعريف شده سنجيده ميشه، و بر طبق اون به نتيجه ای می رسيد. بر فرض نتيجه اينه که انجام اون کار غلطه، و اين نتيجه ايست که هر دو طرف پذيرفتيد. حالا اين موقعيت رو تصور کنيد که شخص مقابل، طبيعتاً پس از قبول نتيجه، ميگه اما حسّم بهم ميگه بايد اين کارو انجام بدم
حالا شايد شما دوست داشته باشيد تک تک موهای کله تون را از حرص بکنيد، اما نيازی نيست، ميتونيد به اين فکر کنيد که خب طرف هر کاری دوست داره ميتونه بکنه، و خب ميره و کارشو ميکنه، هر چند از نظر منطقی با هم به اين نتيجه رسيديد که اون کار غلطه
در واقع بهتره فکر کنيد در همچين موقعيتی اشکال کار از يه جای ديگه بوده، وقتی که قراره تصميم نهايی بر اساس حسی باشه که تعريفی نداره، منطقی نمی پذيره و قابل اثبات نيست به نظرم اين که نشسته بوديد و راجع بهش بحث می کرديد و سعی داشتيد به نتيجه ای منطقی برسيد کار بيهوده ای بوده، دفعه بعد وقت عزيز خود و ديگران را تلف نکنيد
و البته اينو بگم که اصلاً به من ربطی نداره اين حس درست بوده، يا غلط بوده يا چی، در واقع قصدم اصلاً قضاوت راجع به اون حسی که يهو به ميدون اومده و منجر به تغيير نتيجه بازی شده نبود
***
بحث سوم اين که حالا اين بحث دوم رو خودتون ربط بديد به بحث اول
***
و بحث چهارم اين که پاتون که به سرزمين غيرقابل تعريف ها باز شد ديگه هر کی هر جفنگی گفت مجبوريد بپذيريد، از ما گفتن
***
آخر سر هم اين که اينا يه جورايی شفاف سازی با توجه به کامنتای اين دو تا پست در مالتيپلای و ياهو سيصد و شصت بود
شب خوش
چاکريم

Photo: Corbis

(35) دیدگاه

ما مردمان خونگرم پر احساس

از آنجايی که ما ملتی احساساتی هستيم ترانه های عاشقانه مان هم يه نمه خفن می شود
*
عزيزم، به نفرينم اسيری
اگه منو دوس نداری الهی بميری
*
تازه اين ترانه شادمونه
اخيراً که رسيديم به اينجاها که جز جيگر بزنی و درد بی درمون بگيری و اينا
ولی در دنيای متمدن بی احساس عين خيالشون نيست که طرف گذاشته رفته، صرفاً يه خرده غصه ميخورن، و اصلاً خواستار نفله شدن معشوق سابق نميشن، می بينی تو رو خدا؟
و البته اين ترانه که به اين بهانه متنش رو اينجا ميارم واقعاً يکی از زيباترين ترانه های تاريخه

The winner takes it all
ABBA

I don’t wanna talk
About the things
we’ve gone through
Though it’s hurting me
Now it’s history
I’ve played all my cards
And that’s what you’ve done too
Nothing more to say
No more ace to play

The winner takes it all
The loser standing small
Beside the victory
That’s her destiny

I was in your arms
Thinking I belonged there
I figured it made sense
Building me a fence
Building me a home
Thinking I’d be strong there
But I was a fool
Playing by the rules

The gods may throw a dice
Their minds as cold as ice
And someone way down here
Loses someone dear
The winner takes it all
The loser has to fall
It’s simple and it’s plain
Why should I complain.

But tell me does she kiss
Like I used to kiss you?
Does it feel the same
When she calls your name?
Somewhere deep inside
You must know I miss you
But what can I say
Rules must be obeyed

The judges will decide
The likes of me abide
Spectators of the show
Always staying low
The game is on again
A lover or a friend
A big thing or a small
The winner takes it all

I don’t wanna talk
If it makes you feel sad
And I understand
You’ve come to shake my hand
I apologize
If it makes you feel bad
Seeing me so tense
No self-confidence
But you see
The winner takes it all
The winner takes it all…

اينم از لينک يوتوب
The winner takes it all
شب خوش
چاکريم

(27) دیدگاه

نوشته‌های قدیمی‌تر »
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.